درود... ثنا هستم....
به حریم من خوش اومدی...
, شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 , ثَـ ــ ـنـ ــآ
مسخ شده توی وان خوابیده بودم که صدای در منو به خود آورد ...   _ چیکار

میکنی اون تو ؟ زنده ای ؟   حوله و لباسم واست گذاشتم پشت در ...  

آروم از وان اومدم بیرون جلوی آیینه قدی حمام ایستادم...بدنم پر   خراش و

کبودی بود...   راست میگفت کدوم مردی رغبت میکرد به این هیکل درب و

داغون   نگاه کنه؟   چشم از آینه گرفتم .   لای درو باز کردم حوله و لباس و

برداشتم ...   خوبه لباس ارتشی زنونه بود ..اصلا دلم نمیخواست لباسای

گل   وگشاد اونو بپوشم...   بی صدا از حمام اومدم بیرون و از ساختمون

خارج شدم وبه سمت   خوابگاه راه افتادم.... اونقدراز حرفاش افسرده بودم

که دلم   نمیخواست دیگه حتی یه بارم نگاهم بهش بیفته...   هنوز به

خوابگاه نرسیده بودم که صدای گریه و ناله ای از زیر درخت   چنار به گوشم

خورد ..   کنجکاو به اون سمت کشیده شدم...   _ کجایی قربونت بشم .. ،

دلم واست یه ریزه شده ،نکنه بلایی   سرت اومده باشه   آخه جواب مامانو

چی بدم،بابا که دیگه جای خود دارد نمیگه عرضه   نداشتی مواظبش

باشی؟خدا قربون بزرگیت بشم صحیح و سالم   برش گردون من قول میدم

آدم شم ...   اوس کریم تو رو به هرچی امامزاده و پیر و پیغمبره قسم

میدم ...   بخدا اگه یه مو از سرت کم شده باشه موهای اون یالقوز بیشرف

و   نخ نخ میکنم ، کچلش میکنم ...   نیونیوی خودم بود . فداش بشم ببین

چطور عکس منو گرفته داره   واسم اشک میریزه...   آروم پا ورچین رفتم

کنارش از پشت دست گذاشتم رو چشاش یه   متر بالا پرید تو هوا   _یا جد

بابا تیمسارم ... کیه؟   خندیدم اما جوابشو ندادم ...   نیوشا با ترس _ بسم

الله الرحمن الرحیم   فوت کرد تو هوا ... دد کیه . برو دیگه مگه از بسم الله

نمیترسی ..؟   _خاک تو گورم عجب جن نترسیه ها ...هی مامانم میگفت

نصف   شبی زیر درخت مرخت نتمرگا جنی میشی کو گوش شنوا ...غلط  

کردم خدا   اینو گفت دیگه نتونستم جلو خودمو بگیرم بلند زدم زیر  

خنده ...صدامو شناخت   _ای درد ، ای مرض ، ای حناق بگیری ، درد بی

درمون بگیری تو که   منو نصف عمر کردی .. ده سال پیرم کردی .. ای که

خودکارت   جوهرش تموم میشد و هیچ وقت زیر برگه اعزاممونو امضا  

نمیکردی ... ای که ..   دیدم افتاده رو بند چرت و پرت گفتن زدم پس کلش  

_اوی چه خبرته همین الان داشتی واسه دیدنم بال بال میزدی ،   چی شد

پس؟   نیوچپ چپ نگام کرد:   نیو _ من به گور تو و اون عشق گور به

گوریت خندیدم .. کدوم زیر   گلی بود تا الان هان؟ نمیگی یه خواهر بدبخت

تو این جهنم دره داری   که چشم به راهته؟   اوه چه توپش پر بود ..   _ نه ا

نگار توهم بلدی دل نگران بشی ...   نیو دهنشو کج کرد:   _ پ ن پ فقط تو

بلدی ...دماغشو نزدیک موهام کرد و بو کشید ...   با نگاه مچ گیرانه بهم زل

زد یهو با آهنگ شروع کرد به حرف زدن   اومدم تو پادگان، به شوق تو   به

خوابگامون یه سر زدم   اما نبودی...   بگو بگو ... راستشو بگو   با کی؟ کجا

؟   حموم رفته بودی ؟   آخ که چقدر دلم واسه این مسخره بازیاش تنگ

شده بود محکم   گرفتمش تو بغلم و تند تند لپاشو ماچ کردم ...   نیوشا_ ااا

بسه دیگه ... فکر نکن با این ماچای تف دارت میتونی   خرم کنیا..زود بگو

ببینم با کی ،کجا رفتی حموم ؟ چه شامپوی   خوشبویی هم زده به

سرش...اونوقت من بدبخت باید با یه قالب   صابون گلنار سر کنم ....د بگو

کجا رفتی...   _ تو که باید خوب بدونی ...   نیوشا_ نگو که خونه اون مادرش

پدرش را کشته بودی   _تو که میدونی ،پس چرا دیگه میپرسی   نیوشا- ا

ی چشم سفید ،آب و هوای این افغانستان خیلی رو شرم   و حیات اثر

گذاشته .. حداقل یکم رنگ به رنگ شو بگم خجالت   کشیدی...   _واسه

چی خجالت بکشم . در ضمن این دسته گلی بوده که خودت   آب دادی ...  

نیوشا_چرا دروغ میگی ،من یه شاخه گلم اینجا ندیدم چه برسه به   یه

دسته گل که بخوام آبش بدم ...   _منظورم همون حرفایی که به هاکان

زدی .   نیوشا_ کدوم حرفا . بهتون بهم بسته به خدا ..   _یعنی تو بهش

نگفتی اگه یه بار دیگه منو زخم و زیلی از ماموریت   برگردونه حسابشو

میرسی؟   نیوشا_ اه اه پسره دهن لق .. بذار ببینمش ...   بهش گفتم اگه

به تو حرفی بزنه پوست از کلش میکنما ....الان   حالیش میکنم ...   راه

گرفت سمت ساختمون هاکان .. دستشو گرفتم و گفتم   _کجااااااااا؟  

نیوشا_ فکر کرده الکی میگم . بذار میخوام برم حالشو بگیرم ...   _ حالا تو

کوتاه بیا گلم ..   نیوشا_عمرا ، حرف مرد یکیه .   _ نه که تو هم خیلی ریش

و سیبل داری   نیوشا_ دروره ریش و سیبیل گذشته خواهر الان اکثر مردا از

من و تو   هم ترگل ورگل ترن ...   جدی شدم   _نیوشا بسه دیگه حوصله

ندارم .. خیلی خستم .. دلم نمیخواد دیگه   حتی یه کلمه راجع به هاکان

بشنوم .. باشه؟   نیوشا_ چی شده ؟   _گفتم که نمیخوام دربارش حرفی

بشنوم ..   .نیوشا_بهت خیانت کرده ؟   _...   نیوشا_ انگشتت زده بعد زده

زیرش؟   _ نیووووشششا   نیوشا_ باشه بابا ، چرا میزنی ...   به سمت

خوابگاه رفتیم .. مدتها بود مثل آدم نخوابیده بودم ..تا سرم   رو گذاشتم رو

بالش بیهوش شدم ...   با صدای بیدار باش بلند شدیم .   نیوشا_ خدا به

خیر کنه . باز این خاتون گلی اومده پایگاه . خدا جون 10  تا صلوات نذرت این

ترشیده امروز پاچه ما رو نگیره ...   _ تو آدم باش اون کاریت نداره ...   نیوشا

_ میگی چیکار کنم خوب؟ ...خدا منو فرشته آفرید ..   _آره اما از نوع

شیطونکاش ...   نیوشا_ دلت میاد ناتاجونم...   _پاشو تا بهونه دستش

ندادیم .. واسه تنبیه ..   سریع رفتیم تو صف صبگاهی ....   خاتون مثل

همیشه با ابهت رو سکو ایستاده بود داشت سخنرانی   میکرد .. از بچه ها

بخاطر موفقیتشون در ماموریتای پی در پی تشکر   و قدر دانی ..   یه دفعه

نمیدونم هاکان از کجا پیداش شد اومد کنارش در گوشش   یه چیزی

گفت .. خاتون نگاهی به من و نیوشا انداخت و گفت_   ستوان های نادری

بیایید جلو ...   نیوشا_   یا اوس کریم این باز چشمش مارو گرفت ..   معلوم

نیست این مارموز چی تو گوشش خوند ...   با اکراه به سمت پلکان

رفتیم ...   خاتون با اخم های در هم نگاهی به ما انداخت ..   _خوشحال

هستم که توانستیم شما را چنان تربیت نظامی بدهیم   که بتوانید در چنین

عملیات سخت و دشواری به سردار شجاع ما   سردار هاکانی کمک

رسانی کنید ."   به خاطر این کمک وهمراهیتان درجه شما را از "ستوان

تمام "به "   سروان" ارتقا میدهیم و یک هفته مرخصی تشویقی برایتان در

نظر   گرفتیم ...   اینو که گفت نیش هر دومون تا بنا گوش باز شد ..   نیوشا

زیر لب:   _ نوکرتیم خدا جون .. دمت گرم   رو به ژنرال سلام نظامی داد و

بلند گفت   درور بر ژنرال .. .مرگ بر ...   آروم زدم به پهلوش تا خفه خون

بگیره باز دسته گل آب نده ..   منم سلام نظامی رو به ژنرال انجام دادم و

دست نیوشا رو گرفتم   کشیدم بردم تو صف..   بخل و حسد تو چشم تک

تک دخترا دیده میشد ..   اما ما بی اعتنا سر جامون ایستادیم ..   یه وز

وزایی کنار گوشمون شنیدم ..   نیوشا اومد باز با هاشون دهن به دهن شه

نذاشتم ..   دلم نمیخواست این مرخصی از دستمون بپره ... خیلی بهش ا

حتیاج   داشتم ..   سنگینی نگاهی رو حس کردم . سرم و اوردم بالا هاکان

با نگاهی   عجیب به من خیره شده بود ..   سریع و بی تفاوت نگاهمو ازش

گرفتم ..   دلم نمیخواست دوباره دلم به بازی گرفته شه ...   صف که تموم

شد . به سمت همون درخت دیشبی رفتیم...   نیوشا_آخیش... یادم باشه

هر وقت خواستیم این خاتونو ببینیم   صلوات نذر کنم..   _واسه چی؟  

نیوشا_ مگه ندیدی معجزه الهی امروزو   سروان ناتاشا؟   ببین درجمونو، تو آ

فتاب داره برق از کله این دخترا میپرونه .. .بیا بریم   تو سایه که الانست

تیکه تیکه امون کنن و این ستاره های خوشگلو   ازمون بدزدن ...   ... وای

ناتاشا مرخصی رو که دیگه عشق است.//   فکر کن یه هفته با علی چه

صفاییی ...   _نگاه چپکی بهش انداختم   _ خیلی ولو شدی   نیوشا _ اونو

که بودم تو خبر نداشتی...   _ خاک به سرت ...   نیوشا_ خاک زیر این

درخت و تمام کود و پهناشم تو سرتو .. خوب   چیه میخوام با نامزدم برم

نامزد بازی ...   _ از کی تا حالا نامزد کردی که ما خبر نداریم.؟   نیوشا_ از

وقتی که بابای علی از بابا تیمسارمون منو خواستگاری   کرد.   _ اونوقت بابا

هم قبول کرد . به همین راحتی ،تو گفتی و منم باور   کردم.   نیوشا_ به

همین راحتی که نه بدبخت علی ده بار خودش با بابا حرف   زده ده بارم

باباشو فرستاد، اما فایده نداشت تا اینکه مامان گلی که   الهی من فداش

بشم نمیدونم با چه ترفندی رفت رو مخ بابا تیمسار   و سه سوت راضیش

کرد ...   با مشت زدم تو شونشو   _خیلی نامردی اونوقت من باید آخرین

نفر باشم که خبر دار میشم؟   نیوشا_ نامرد اون عشقته که هر بار که من

خواستم دو کلوم بات   حرف بزنم با هم گم وگور شدین ..   _ گفتم ا

سمشو نیار . زبون آدمیزاد حالیت نیست؟   _ ااا چه مرگته تو؟   خیر سرم

خبر نامزدیمو بهت دادما .   مثلا الان باید خوشحال بشی منو بگیری تو بغل

ماچم کنی بگی   مبارکه نیو نیو جونم ...   نه اینطور عین میر غضب واسم

قیافه بگیری ...   راست میگفت درسته حالم از دست هاکان گرفته بود اما

نباید سر   نیوشا خالی میکردم ...   یه لبخند مهربون تحویلش دادم، انشالله

سالها با هم خوش و خرم   زندگی کنید گرفتمش تو بغلم... تبریک میگم

گلم . ...   نیوشا_ آهان حالا شد .. حالا لپمو ببوس   _بوسیدم   نیوشا_ ا

ینورم ببوس   _بازم بوسیدم ...   نیوشا_ پیشونیم   _بوس   یهو لبشو آورد

جلو ،زدم تو سرش   _ گمشو برو اونور اینجا رم بده همون علی جونت

ببوسه ...   نیوشا_ هان چیه دلتم بخواد لب به این قلوه ای و باحالی ....  

حالا اگه این لب هاکان جونت بود که از جا کنده بودیش ...   تا اینو گفت پا

گذاشت به فرار منم یه سنگ از مین برداشتم و پرت   کردم سمتش که

خورد تو کمرش ...   نیوشا_ الهی دستت بره زیر تریلی ... کمرمو

شیکوندی ...   بذار علی بیاد ،حسابتو میرسم ...   _برو تا دوباره

نزدمت ....برو به نامزد بازیت برس که اصلا حوصلتو   ندارم ... میخوام تنها

باشم...شایدم یه چند روزی رفتم کنار آبشار ...   نیوشا_ نه بابا پیاده شو با

هم بریم .. چه غلطا ..میخوام تنها   باشم ...   اونم کجا ؟تک وتنها تو

جنگل...   بعدم یه شیرگاو پلنگی بیاد هاپولیت کنه منو بی خواهر و بابا  

تیمسارو بی ناتاشا...؟   تو خواب ببینی بذارم تنها بری ... . تازه هنوز یه

روزم نشده سرو کلت   پیدا شده ...باز میخوای گم گور شی .. عمرا .. هر

جا بری منم   میام...   _ برو به نامزد بازیت برس برو بچه...   منم میخوام یه

مدت واسه خودم خلوت کنم ...خیلی خستم...روح و   روانم پاک ریخته به

هم ...   نیوشا_   روح و روانتم سر حال میارم عزیزم ... حالا بگو کی

میخوای بریم..؟   _ همین الان ...     نیوشا_ خوب پس برو وسایلمونو جمع

کن تا منم از علی ماشین   بگیرم .   پیش به سوی زندگی عصر حجر ...  

_نگی بهش کجا میریما ... بفهمه نمیذاره بریم...ممکنه به هاکانم   بگه...  

نیوشا_ این یه قلمو شرمنده من قول دادم آبم خواستم بخورم به   علی

جونم بگم ...   _خاک بر سر مرد ذلیلت... هر غلطی میخوای بکن اما اگه به

هاکان   بگه من میدونم و تو ....   راستش خودمم دلم نمیخواست تنها

باشم .. فقط میخواستم یه   مدت از این محیط و از هاکان دور باشم .. اینه

که تا نیو گفت اونم   میاد کلی قند تو دلم آب شد ولی به روم نیاوردم..  

چند ساعت بعد تمام وسایل و تو ماشین گذاشتیم و به سمت آبشار  

حرکت کردیم ...

تقریبا غروب بود که به آبشار رسیدیم .   از ماشین پیاده شدیم .   دستامو از

دو طرف باز کردمو   با همه وجودم هوای پاک و مرطوب اونجا رو به ریه هام

فرستادم ...   زمین بوی خاک باران خورده میداد .   درختان سرسبز تا خود آ

سمون قد کشیده و فضایی رویایی اطراف   آبشاربه وجود اورده بودند .  

سکوت آرامش بخش جنگل را   صدای آب ، چلچله گه گاه پرندگان همراه با

دست نوازش گر باد که   درختان را به ناز و کرشمه وا میداشت شکسته

واونجا را به خیالی   زیبا و رویایی مبدل میساخت ...   بی اختیار شعر زیبای

جنگل بر لبانم جاری شد ..   سبز سبزم ریشه دارم   من درختی استوارم . 

  هر چه هستم هر چه باشم   چشمه ام پاکم ،زلالم....   _ ا

لووووووووووووو .هیییی ..با توام ..   بابا بذار برسم بعد برو تو تب شعر و

شاعری ...   _ بر خرمگس معرکه لعنت .   نیوشا_ بشمار ...   _نیو همین ا

لان بهت بگما اگه هی بخوای بری رو اعصابم و چرت و   پرت بگی راهتو

بگیر برگرد ...   نیوشا_ واه واه ..چه خشن ... حتما با این هاکان بخت

برگشته هم   همینجوری تا کردی که رفته پشت سرشم نگاه نکرده دیگه.... 

  یه خیز برداشتم سمتش که در رفت ...   _ بالاخره که میای اینجا ...  

نیوشا_ اگه قول بدی جیزم نکنی آره که میام ...   _گمشو ...   نیوشا_ راه

خونمو بلدم گم نمیشم ...   _از دست زبون تو، موندم این علی عاشق چی

تو شده ؟   نیوشا_ عزیزم عاشق همین بلبل زبونیام شده دیگه ...   _ نه

بابا   نیوشا_ آره بابا ...   _ برو هیزم جمع کن که داره شب میشه باید آتیش

راه بندازیم...   نیوشا_ خجالت نمیکشی به سرگرد مملکت میگی بره چوب

جمع   کنه؟ _ چوب و کوفت .. چوب و مرض .. میخوام نری .. ببینم میتونی ا

ین   چند روزو قشنگ زهر مارم کنی ..   نیوشا_ شک داری .. خوب من

واسه همین اینجام ...   با حرص گفتم   _ حداقل تا برمیگردم این چادرو علم

کن ..   نیوشا_ ای به چشششششششم سرگرد .   _ چشمت کور ...  

رفتم اطراف آبشار،کلی شاخ و برگ رو زمین ریخته بود ...   یک ساعت

نشده تل بزرگی از هیزم درست کردم زدم پشت کمرم و   رفتم سراغ

نیوشا ...   نه انگار جز مسخره بازی کارای دیگم بلد بود ...   چادر و علم

کرده و وسایل و مرتب چیده بود .   آتیش کوچکی هم راه انداخته وکتری

چای رو هم آماده گذاشته بود   ،اما خبری از خودش نبود ...   یعنی کجا رفته

بود ...؟   هیزما رو گذاشتم و خسته و کوفته نشستم رو سنگ کنار آتیش ... 

  یه چایی دبش واسه خودم ریختم داشتم کوفت میکردم که یهو   دستی

محکم به کمرم خورد .   _حالا دیگه تنها تنها جوجو ، میای عشق و صفا ...   ا

ز شنیدن صداش چایی و حبه قند باهم ...جست تو گلوم ... افتادم   به

سرفه   محکم کوبید تو کمرم که بدتر باعث سرفه ام شد ...   نمیتونستم

نفس بکشم داشتم خفه میشدم که سریع از پشت   دستشو حلقه کرد

دور کمرم و بغلم کرد و با فشارای محکم و   منظمی که به سینه و شکمم

میاورد حبه قند از تو دهنم افتاد بیرون   و من تونستم نفس بکشم ...  

چشام پر اشک شده بود با آخرین حد عصبانیتم برگشتم سمتش و   سیلی

محکمی زدم تو گوشش   _ اینجا چه غلطی میکنی ، چرا دست از سرم بر

نمیداری ؟ من   بازیچه ات نیستم . من جوجو و هیچ کوفت زهر مار دیگه ای

نمیخوام   باشم ... از زندگیم گمشو بیرون ....   چشمامو بسته بودم داشتم

بلند بلند این حرفا رو میزدم .. دیدم هیچ   حرفی نمیزنه آروم چشم باز

کردم ...   هیشکی نبود ...   نیوشا سراسیمه از پشت یه درخت اومد

سمتم..   _ چته؟ چه مرگت شده اینجوری هوار میکشی؟   یقه نیو رو با

عصبانیت چسبیدم ..   _ چرا به هاکان خبر دادی . چرا بهش گفتی بیاد اینجا

؟   نیوشا متعجب دستامو گرفت   _هاکان؟ هاکان کجا بود ؟ خل شدی؟

بذار ببینم نکنه باز تب مب   کردی؟   یقه شو با خشم ول کردم   _

گمشو .. واسه من نقش بازی نکن ...همین الان خودم با دو تا   چشمام

دیدمش و باهاش حرف زدم ...   نیوشا عصبانی:   _ نقش کدومه ؟ توهم

زدی بابا... شورشو در آوردی دیگه . اگه اینجا   بود پس چرا من ندیدمش ؟.

من همش 2 دیقه رفتم اون پشت گلاب   پاشون که دادو هوارتو شنیدم

کارمو نصفه نیمه ول کردم اومدم ...   با تردید تو چشاش زل زدم   یعنی

داشت راست میگفت؟من توهم زدم..؟ پس این قندرو زمین   چی بود؟

کلافه و گیج به سمت آبشار رفتم ..   همونجا رو زمین نشستم و زانوهامو

بغل گرفتم زل زدم به دریاچه   مواج زیر آبشار ......   هوا تاریک بود اما سطح

دریاچه نور ماه و ستارها رو به اطراف   انعکاس میداد و تلالوئ خاص به

محیط اطراف میبخشید ...   گریه کردم ..   اونقدر که دیگه اشکی برام

نموند ..   دستی آروم روی شونه هام نشست .   برگشتم،نیوشا با چهره ا

ی مهربون کنارم نشست .   سرمو گذاشتم رو شونه اش دلم میخواست

حرف بزنم . خودمو   خالی کنم . اما جز سکوت صدایی از گلوم بلند نشد ... 

  نمیدونم چند ساعت گذشت   که یهو نیوشا سرمو هل داد کنار   _اه بسه

دیگه.... وای کتفم ..   کتفشو مالید .   _ ای بترکی تو دختر این سره یا

سنگ . کتفمو شکوندی ...چقدر فکر   و خیال ریخته بودی توش که اینقدر

سنگین بود... هان؟   با لبخند گفتم   _ اونقدر که مخ فسقلی تو حتی

فکرشم نمیتونه بکنه ..   اومد جوابمو بده که صدای خش خشی از سمت

بوته های جنگل   اومد ...   نیوشا جیغ خفته ای زد و پرید تو بغلم .  

_بمیری ناتا نکنه شیر گاو پلنگی باشه اومده بخورتمون .؟   هلش دادم کنار 

  _ شیر و پلنگ کجا بود دیوونه.   _پ ن پ حتما مرغ و خروسه. آخه خره

یکی به یکی میگه جنگل . تو   جنگلم فقط گرگ و شیر و پلنگه دیگه ...  

_خجالت بکش سرگرد مملکت مثلا تو با قاتلا و دزدا جنگیدیا...   باز همون

صدا اما نزدیک تر ..دوباره نیو چسبید به من   _ د بدبخت خودتم میگی قاتلاو

دزدا یعنی آدما . اونا رو میشد با زبون   خر کرد اما این حیوونه یعنی زبون آدم

نوفهمه ... داره هی نزدیک تر   میشه حالا چه خاکی تو سرت کنم؟  

خودمم ترسیده بودم اما با خنده هلش دادم کنار و ایستادم   _ خاک و توسر

خودت کن خیر سرمون دوره های ویژه دیدیما...   ...باهاش دست و پنجه نرم میکنیم دیگه ..   بلند شو گارد بگیر ..   _ای خدا این ناتا رو از رو زمین بردار

که تا منو قبر نکنه دست بردار   نیست ...   آخه جنگلم شد جا .. میرفتیم زیر

همون درخت چنار چادر میزدیم .   بیخطر و امنم بود ..   اگه یه مو از سرم کم شه میکشمت ناتا ...   من هنوز آرزو دارم..   اینا رو میگفت و پشت سر

من با ترس میومد ....   یه گارد با حال گرفتم اومدم حمله کنم سمت بوته

که یهو سرهنگ   امینی ظاهر شد ..   _سرهنگ شما   نیوشا_ علیییی  

سرهنگ باخنده .   _سلام به سروانای نترس ارتش...عجب جای دنجی

خلوت کردین .   بابا کجایین شما ،کلی گشتم تا پیداتون کنم ... نیوشا_

علی اینجا اومدی چیکار؟   سرهنگ_ اومدم سورپرایزتون کنم ...   غافلگیر

شدید نه؟   نیوشا با عشوه گفت:   _معلومه عزیزم .اونقدر که این ناتاشا

داشت از ترس پس می   افتاد ...   غضبی نگاش کردم و زیر لب گفتم   _

من یا تو؟ نذار دهنمو باز کنم ...   نیوشا_ ااا خوب تو هم.... بذار یکم جلو

نامزدم خودی نشون بدم...   ...با اینکه از اومدن علی دلخور شده بودم اما

سعی کردم لبخند بزنم   _ بهتون تبریک میگم سرهنگ .. امیدوارم با

خواهرم خوشبخت   بشید .. .   سرهنگ_ ممنونم ناتاشا جان . راستش

نیوشا همش از این ناراحت   بود که شما تو جریان نامزدیش نبودید ..   به

خاطر همین من امشب مزاحم خلوتتون شدم تا جلوی شما و با   اجازه شما   تو این فضای رویایی حلقه ازدواج ودستش کنم و اونو به خونه  

رویاهام ببرم..   لبخندی زدم_فکر نمیکردم اینقدر رمانتیک باشید سرهنگ .. 

  نیوشا_ چشم بابا تیمسارمون روشن . اگه بفهمه همینجوری مگه   میذاره

همینجوری دست دوردونشو بگیری ببری خونت .....   سرهنگ_ چشم بابا

تیمسارتونم روشن کردم . ازش اجازه گرفتم .   نیوشا_ شوخی میکنی .. تو

گفتی و منم باور کردم ....   سرهنگ _باور کنید ..قرار شد اینجا ازدواج کنیم

رفتیم ایران اونجام با   حضور خانواده هامون و دوستان یه جشن مفصل

برگزار کنیم   نیوشا با چشمای گرد شده   _ اجازه داداول بریم ماه عسل

بعد جشن بگیریم ؟....   به همین راحتی؟   سرهنگ با لبخند شیطنت آمیز   _ به همین راحتی هم که نه .اما رگ خوابش که دستم اومد همه   چی

حل شد.   نیوشا_ ااا نه بابا ...خوب بگو ماهم بدونیم رگ خواب بابا  

تیمسارمونو .   با خنده گفتم_ معلومه دیگه دست به دامن مامان گلمون

شده.. مگه   نه؟   سرهنگ بلند خندید   _ پس خودتونم میدونید..   نیوشا

چیل خند گنده ای زد   _پس چی ... فکر کردی اینهمه سال با اخلاق خشک

بابام چطوری   دووم آوردیم...   الهی که قربون مامان گلی خودم بشم .. .  

 

بذار بریم ایران اینقدر ماچش کنم .... آخ که دلم واسه کشیدن لپای   گلیش

یه ریزه شده ...   _ خوب پس معطل چی هستید بیاین بریم کنار دریاچه مراسم   باشکوه صیغه عقدتونو برگزار کنم ...دست به دستون بدم برید سر 

  خونه زندگیتون بذارید منم یه نفس راحت بکشم ....   نیوشا ذوق زده اول

به من بعد به علی نگاه انداخت ...   سرهنگ_ بهتره اول برید تو چادر بعد

بیاید اونطرف دریاچه   نیوشا_ بریم تو چادر ؟   سرهنگ _ آره . برید خودتون

میفهمید ...   نیوشا با شادی دست منو گرفت و با هم به سمت چادر

دوییدیم ..   چراغ شارژی باز بود . دو تا بسته بزرگ وسط چادر خود نمایی  

میکرد ..   نیوشا سریع نشست رو زمین و بسته ای که اسمش روش بود

باز   کرد .   درون جعبه لباس شب سفید رنگ از حریر و ساتن که سنگهای 

  براقش، حتی دراون نور کم چشما رو خیره میکرد قرار داشت .  

نیوشا_وای خدا جون . قربونش برم ببین چه کرده ... باز کن ببینم   واسه تو

چی گرفته...   _خیلی خوش سلیقه است   نیوشا_ یعنی تو نمیدونستی  

_نه از کجا باید میدونستم   نیوشا_ از اونجا که جیگر نانازی مثل منو انتخاب

کرد ه دیگه..   _ کم خودتو تحویل بگیر خودشیفته...   نیوشا ریز خندید ...  

_باز کن ببینم واسه تو چی گرفته؟   خودمم کنجکاو بودم ...   در جعبه رو

که باز کردم .لباس حریر زیتونی خوشرنگ با سنگای مینا   کاری شده  

چشمامو نوازش داد .   نیوشا_ ببین شوهر گلم چه کرده زود بپوش

ببینمت...   با شوخی وخنده هر دومون دست به کار شدیم . وقتی کارمون  

تموم شد . ایستادیم رو بروی هم انگار داشتیم تو اینه نگاه   میکردیم ... من خودمو تو لباس سفید میدیم نیوشا زیتونی .   _عروس خانم حاضرید؟   نیوشا شوق زده دسته گل خوشگل از رزهای صورتیشو برداشت و   رفت دم چادر منم پشت سرش...   اوه ببین سرهنگ چه کرده بود با خودش . کت و شلوارو کراوات   خوش دوخت سفید،با پیراهن   براق طوسی ...موهای ژل خورده و خوش حالت ...   عجب تیکه ای شده بود .. دست نیوشا رو گرفت و با خودش آروم به   سمت دیگه دریاچه برد .   وسط راه بودیم که دو تا مشعل بزرگ محیط کم نور اونجا رو روشن   کرد .وموسیقی ملایمی در سکوت جنگل طنین انداز شد .   از مشعلها تا   آلاچیقی از گلهای وحشی جاده ای از گلبرگ های سفید درست   کرده و دوطرفشو   با شمعهای حبابی به زیبایی زینت بخشیده بود ...   با مشعلهایی کوچک دور تا دور الاچیق رو به شکل قلبهای در هم   گره خورده روشن کرده و فضایی خیال انگیز ورویایی بوجود اورده   بود . نیوشا از این همه زیبایی به وجد اومده و اشک شوق تو چشماش   لونه کرده بود ... منم خوشحال از اینکه خواهر عزیزم این چنین   رویایی و خیال انگیز داره به وصال عشقش میرسه ...   واقعا علی براش سنگ تموم گذاشته بود .. یه لحظه بغض غریبی   تو دلم نشست .   چهره هاکان تو ذهنم نقش بست.. ای کاش الان اونم اینجا بود .   کاش امشب شب وصال من و اونم بود ...   اما یهو صداش تو گوشم پیچید .. "تو فقط برام یه سرگرمی هستی   جوجو"   نه من باید اونوفراموش کنم . دیگه تحقیر بسه ...   _ناتاشا ما منتظریما ...   نیوشا عاشقانه دست در دست علی وسط آلاچیق ایستاده   به چشمای عسلی و خوش حالت علی خیره شده بود ....   بینشون ایستادم   دستتونو بذارید رو این قرآن .   _علی ....،نیوشا   اینجا درپیشگاه خداوند بزرگ قسم بخورید که از الان تا زمانی که   مرگ شما رو از هم جدا کنه .   در غم ها و شادیها . در فقر و در ثروت،در بیماری و سلامت همیشه   و همیشه یاری رسان هم باشید و باقی عمرتونو در کنار هم   عاشقانه سپری کنید ...   علی ، نیوشا_ قسم میخوریم .   باقی مانده عمرمون رو عاشقانه در کنار هم سپری کنیم تا مرگ ما   رو از هم جدا کند ....   با خنده گفتم میخواین واسه محکم کاری عربیشم بگم؟   النکاح و سنتی ....   نیوشا_ نه قربونت همین بس بود .بقیشو بگو ...   با شیطنت گفتم بقیه نداره دیگه ...   نیوشا _من شما را زن و شوهر ...   _آهان   _خوب من شما رو زن و شوهر اعلام میکنم   _ حالا میتونید حلقه هاتونو دست کنید ...   علی دستای نیو شا رو گرفت و با لطافت انگشتر زیبا و ظریفی که   روش پر از نگین های برلیان بود به انگشت حلقه اون انداخت .. .   نیوشا هم حلقه ای از طلای سفید به دست علی کرد ...   تا خواستن لبای همو ببوسن سریع چشمامو بستم ... تا اون صحنه   رو نبینم ...   همونطور که چشام بسته بود ...بوی عطر آشنایی تو مشامم   پیچید .   _نیوشا ...سرهنگ میخوام چشامو باز کنم .. کارتون تموم شد ..؟   صدایی نیومد . دوبار گفتم   _دارم باز میکنما ...   بازم خبری نشد   آروم یکی از چشمامو باز کردم . دیدم   ااا ناقلاها فلنگو بستن ... داد زدم   _خاک بر سرا حداقل میذاشتین دو سه تا عکس واسه یادگاری   ازتون بگیرم بعد میرفتین ....   _نگران نباش من ازشون گرفتم .   یه دفعه دستای قوی و مردونه ای دور کمرم تنیده شد و سخت منو   در آغوش گرفت، از ترس جیغ کشیدم .. ،بازم همون بوی آشنا .. بازم   هاکان .. بازم اون ...   _نترس جوجوی نازم منم ...   آخ که چقدر آغوشش گرم بود ... دلم براش تنگ بود .. اما نه من   نباید ...   با حرص حلقه دستشو خواستم باز کنم که محکمتر منو به خودش   فشرد ...   _قبلانا مهربونتر بودی جوجو ...   _قبلانا خر تشریف داشتم ...الان آدم شدم...   _آی به جوجوی من توهین نکنا ..   _ ولم کنید ..لطفا ..   _ول نکنم چی کار میکنی ؟ جوجه تیغی میشی؟   بی هیچ حرفی خواستم با پاشنه کفشم انگشتاشو له کنم که   سریع پاشو عقب کشید   _ یه جوجوی باهوش هیچ وقت از یه راه واسه بار دوم استفاده   نمیکنه ...   خدا دلم میخواست فکشو بیارم پایین ...   اما از پشت منو گرفته بود و نمیتونستم هیچ حرکتی بکنم ...   تقلا کردنم فایده نداشت ...   _ولم میکنی یا نه ؟   _نه   _چی از جونم میخوای هان؟   _ خودتو میخوام .   _بهتره بری یه اسباب بازی تازه واسه خودت جور کنی ..   _نچ...تا تو هستی چرا برم دنبال سرگرمی تازه ....   پوزخندی زدم _متاسفانه سرگرمیت داره بر میگرده ایران ...   دیگه هیچ وقت دستت بهم نمیرسه ...   حالام دستتو بکش کنار میخوام برم ...   سرشو آروم گذاشت تو گودی گردنم . نفسای داغش به پوستم   میخورد ...   _تو هیچ جا نمیری جوجو ...   بوسه أرومی رو گردنم نشوند ..   از شدت عصبانینت گفتم   _هر چی تو بگی عزیزمممم.   پامو لای پاش گذاشتم ... سرشو گرفتم و ناغافل با تاکتیکی که   خودش یادم داده بود محکم کوبوندمش زمین و لگد ناجوری به جای   حساسش زدم   _ آاااااااااااااخ نمیری دختر دلم رفت تو حال .... خودت بودی جوجو ؟   ....   _ بزغاله ی احمق صد بار بهت گفتم به من نگو جوجو ...   نگوووووووووو   _ پس چی بهت بگم جوجو؟   باز گفت جوجو .. .. میکشمت بزغاله ...   دوباره لگد محکمی بهش زدم که جاخالی داد وپامو تو هوا گرفت،یه   تاب داد با یه کله معلق جانانه   پهنم کرد رو زمین وخودشو انداخت روم .. آخ که دل و رودم تو هم   شد ..   ،هر دومون نفس نفس میزدیم ..   _گمشو کنار .. وگرنه میکشمت ...بخدا میکشمت هاکان ...   _چطوری عشق من ؟ با چی ؟   یه لحظه مات نگاش کردم تو ذهنم جمله اشو زمزمه کردم... عشق   من ؟   یدفعه بی اختیار زدم زیر گریه و با مشت کوبیدم به سینه اش...   _ ازت متنفرم .. متنفر ... خیلی پستی ..   دیگه خستم از این همه توهین و تحقیرت.. منم یه دخترمم .. منم   احساس دارم...   چرا با احساس من بازی میکنی ؟ هان؟ چرا ؟   اونقدر زدمش و سرش داد کشیدم که تمام عقده این چند وقته از   دلم پاک شد وکمی آروم گرفتم ....   وقتی دید آروم شدم   مشتای گره کره منو با یه دستش گرفت . با دست دیگه اش پشت   کمرمو ،بلندم کرد و به حالت نشسته در اومدیم...   سرم پایین بود وهنوز گوله گوله اشکام رو گونه ام میریخت ...   مشتامو ول کرد ..آروم با سر انگشتاش اشکامو پاک کرد .. چونمو   گرفت و سرمو بالا اورد ... چشمام بسته بود .. هرم نفساش   صورتمو میسوزوند با صدای بم و عاشقانه ای که تا حالا ازش   نشنیده بودم گفت...   _ ناتاشا....چشمای نازتو باز کن عشق من   _...   _باز کن اون چشایی که منو اسیرو اجیر خودشون کرد و به زانو درم   آورد ... ..باز کن هاکانتو ببین ...ببین میخواد جلوت سر غرورشو به   خاک بماله و بگه ببخشیش..   باورم نمیشد این هاکان بود ؟ نه بازم داشت باهام بازی میکرد ..   خواستم پسش بزنم باز دستامو گرفت ...   _ خواهش میکنم عزیزم چشاتو باز کن بگو هاکانتو میبخشی ... بگو   عشقمو پس نمیزنی.. بگو .. بگو ...   با خشم چشمامو باز کردم زل زدم به دشت زیتونی نگاش...   _ بازی جدیدته؟ از کی تا حالا عشقت شدم ..من که فقط یه   سرگرمی بودم واست ...   _ اون مال وقتی بود که تازه دیده بودمت ..اما کم کم   با چشمات اسیرم کردی کلی با خودم کلنجار رفتم ...اما با خودم   میگفتم نه اونم یه دختره   مثل تمام دخترای دیگه.. یه زن از جنس مادرم...   .. بعد که دیدم جونتو واسه من که این همه اذیتت کردم به خطر   انداختی فهمیدم نه تو از جنس دیگه ای ...از جنس پاک عشق که تا   اون موقع لمسش نکرده بودم ... خدا تو رو واسه رهایی من از این   خشم و نفرت فرستاده بود ...   میدونم خیلی دلتو شیکوندم با حرفام با کارام .. اما میخواستم   مطمئن شم .. از تو .. از خودم ...   خواهش میکنم منو ببخش عشق من .. بگو تو هم منو میخوای ..   بگو تو هم منو میخوای .. دوستت دارم ناتای من . عمر من ..   خستم از اینکه کنارم باشی اما نتونم داشته باشمت ...   پس اونم منو میخواست .. باور کنم خدا .. حقیقت داشت؟   گیج بودم .. یعنی باید میبخشیدمش ؟ اما اون کاراش.. اگه دروغ   میگفت چی؟ نه چشاش زلال زلاله ،دروغی درش نیست ...   تردید و تو نگام خوند . لباش لحظه به لحظه به لبام نزدیکتر میشد ...   مسخ شدم ..   داغی لباش رو لبای خستم نشست .. سرد بودم ...   نرم و آهسته منو بوسید ..حرارت لباش   گرمم کرد .. توآغوش پر مهرش ذوب شدم   بند بند وجودم به لرزه در اومد ...   میخواستمش . با همه وجودم ...   آهسته زمزمه کردم ...   _دوست دارم   _من هزار برابر عشق من . عمرم .جونم ...   _کیلیلی لی لی لی لی لی لی..............   صدای سوت و کل و دست نیوشا و علی ما رو به خودمون آورد ...   بلند شدیم ... خجالت زده سرمو پایین انداختم .. نیوشا دویید بغلم   کرد ...   علی هم هاکانو ...   نیوشا_ خدا جون قربون بزرگیت برم...بالاخره منو به آرزوم   رسوندییییییییی......   _چه آرزویی ؟   نیوشا_ اینکه دوتا پیدا بشنبیان تو یه شب هر دومون وعروس   کنن....   هاکان و علی زدند زیر خنده ...   زدم تو پهلوش_ خاک تو سرت اینم آرزو بود ..حالا اینا فکر میکنن   عقده شوهر داشتیم...   نیوشا_ خوب مگه نداشتیم....   _ نیووووووووشاا   نیوشا_ جاااااااانم   _خفه   _دست به یقه ...     درست یکسال از اون شب خیال انگیز و رویایی میگذره ..   ما تا چند ماه دیگه تو افغانستان موندیم و خدمتمونو به پایان   رسوندیم ... بعد هر چها رتایمون به ایران برگشتیم و تو خونه بابا   تیمسارمون یه زندگی پدر سالاری راه انداختیم بیا و ببین ...   پدرم عاشق داماداشه وبه اونا کلی افتخار میکنه ... دست از سر   کچل من و نیوشا هم برداشته .. دیگه مارو به چشم پسر نمیبینه ..   الان ازمون توقع داره یکی یه گل پسر ... براش بیاریم که اونو پدر   بزرگ تیمسار صدا کنن...   این بود زندگی من و نیو نیو ....   نیوشا_ اااانگوی پایانا ....   من تازه میخوام چند کلوم حرف بزنم ......   _ هر چقدر تو داستان چرت پرت گفتی بسه ...   نیوشا_ بیچاره اگه چرت و پرتای من نبود که داستانت عین یخ سرد   و بی روح میشد ... عوض تشکرته...   _خیلی خوب تشکر...   نیوشا_ نه خوشگل بگو تا ...   _نیوششششششششششااااا   نیوشا_ججججججججججانم ...